دخترانه...

سلام

"روزت مبارک"....  تاهمین الان چندین بار این جمله و یا جملاتی با این مضمون رو زیاد شنیدم . قاعدتا خوشحال میشم دیگه اما...

از اون موقع که یا اس ام اسی یا حضوری و یا به هر طریق بهم تبریک میگن هر کدوم برام یه تلنگر بوده . یعنی چی؟؟

یعنی آهای دختر خانم که روز میلاد بانوی کرامت " حضرت فاطمه معصومه" رو به نام روز دختر نام گذاری کردن حواست باشه باید بیشتر از ویژگی های دخترونه‌ت نگه داری کنی...

آهای خانمی چرا میخوای عین مررررررد باشی عین یه دختــــــــــر قوی باش و به جامعه ثابت کن با شناخت درست و استفاده به جا از ویژ گی‌هات میتونی بهترین باشی.

خلاصه اینکه روز دختر یعنی دختر خانوم بیشتر قدر خودت رو بدون و مواظب خودت باش چون بیشتر  از اونی که فکرشو بکنی وجودت باارزشه به شرطی خودتو بشناسیو خودت باشی 

هر چند دختر بودن در این خاک و آب یعنی سرکوب احساسات درونیت !

یک لحظه تفکر...

چه رسم جالبی است:
محبتت را می گذارند پای احتیاجت
صداقتت را پای سادگیت
سکوتت را پای نفهمیت
نگرانی ات را پای تنهاییت
وفاداریت را پای بی کسیت
وانقدر تکرار می کنند
که خودت باورت می شود که
تنهایی و بی کس
و محتاج

بالهایت را کجا گذاشتی؟!

پرنده بر شانه های انسان نشست انسان با تعجب رو به پرنده کردوگفت:"امامن درخت نیستم نمیتوانی روی شانه های من آشیانه بسازی" پرنده گفت: من فرق درختها وآدمهارا خوب میدانم اماگاهی پرنده ها وآدمها را اشتبا میگیرم"

انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.پرنده گفت:"راستی چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟!"انسان منظور پرنده را نفهمید و بازهم خندید.پرنده گفت:"نمیدانی چقدرجای تو خالی است" انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد...چیزی که نمیدانست چیست...شاید یک آبی دور...یک اوج دوست داشتنی...

پرنده گفت:"غیر از توپرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگرتمرین نکنند فراموش میشود"

پرنده این را گفت وپر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتادو به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد.آنوقت خدا بر شانه هایش دست گذاشت و گفت:"یادت می آید تورا دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمینو آسمان هردو برای توبود.امتو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟"

انسان دستهایش را بر شانهایش گذاشت و جای خالی چیزی را حس کرد....آنوقت رو به خدا کردو گریست...