مرگی که مانند قانون ریاضی حتمی است

چون تحصیلات مقدماتی پزشکی را در شهر "تولوز" تمام کرده بودم در آن موقع برای اولین بار جهت ادمه تحصیل پزشکی پاریس ،پایتخت وطن خود را میدیدم.اولین روزی که به بیماستان رفتم در موکب استاد قرار گرفتم. موکب استاد تشکیل میشد از روسای کلینیک ها و بعد از آن از حیث مرتبه ،پزشکیاران قرار داشتند و آنگاه دانشجویان ارشد دانشکده پزشکی،اعضای موکب را تشکیل میدادند و من در صف آخر بودم و از من کوچکتر و بی اطلاع تر در آن موکب وجود نداشت.با اینکه استاد در  تمامی مدتی که در بیماستان بودم حتی یک نظر به من نیانداخت ولی من از اینکه در جزو موکب استادی چون او هستم به خود میبالیدم!چون تا آن روز هر چه را فرا گرفته بودم از کتاب مثل تفاله و خشکیده علوم بود آن روز برای اولین بار خود را در جوار علم زنده و جاندار دیدم....

-میدیدم که استاد به تختها نزدیک میشود و با اینکه میدانستم مردی مشهور وثروتمند است با ملایمت با بیمارانی که مورد عمل جراحی قرار گرفته بودند صحبت میکرد و بدون نفرت دست را روی بدن عرق آلود آنها میگذارد و من هنوز نیاموخته بودم که در پزشکی طبیب یا جراح نباید از هیچ چیز مریض متنفر باشد!

روی یکی از تختها مردی تقریبا40 ساله با قیافه شبیه روشنفکران دراز کشیده بود و دو چیز او بیش از همه توجه مرا جلب کرد یکی رنگ پریدگی و دیگری درخشندگی چشمها که بعد فهمیدم آن درخشندگی از تب است.

وقتی که استاد با آن بیمار صحبت کرد کلیات را کنار گذاشت و قلب بیمار را به دقت معاینه کرد و بعد گوش خود را روی قلبش نهاد و تو گویی که انگار صدار طپش قلب بیمار را از گوشی به خوب نشنیده باشد سپس سر را از سینه بیمار برداشت و به مریض تبسم کرد و با آن تبسم به مریض فهماند که نباید از درمان خود نا امید باشد.بعد استاد خطاب به اطرافیان گفت آیا نتیجه معاینه خون او به دست آمده ؟ یکی از اطرافیان ورقه ای از جیب روپوش سفید خود بیرون آورد و به استاد داد.استاد نظری برکاغذ انداخت و با لحنی که یک مژده بزرگ میدهند با صدای بلند خطاب به مریض گفت:به شما میگویم که نه فقط نباید نا امید بشوید بلکه بایستی امیدواری کامل داشته باشید و گرچه "استرپتو کوک" دارید ولی استرپتوکوک شما همولی تیک نیست،آیا میفهمید چه میگویم؟یعنی خون شمارا فاسد نمیکند بنابر این معالجه خواهید شد و سلامتی را باز میابید.بیمار طوری از وعده استاد خوشوقت شد که زبانش هنگام تشکر به لکنت افتاده بود.

بعد از اینکه دیدار بیماران آن بخش به پایان رسید،یکی از پزشکیاران پرسید درباره بیماره شماره14 چه دستوری میدهید؟ استاد گفت:هر کاری میکنید بکنید فقط او را ترک نکنید، تا زمانی که حس میکند دارید به او دارو میدهید چون اگر ببیند که به او دارو نمیدهید خواهد فهمید که معلجه نخواهد شد و به طوری که فهمیدید مردی باهوش است وبا مراجعه به کتاب لغت طبی دریافته که بیماریش آندو کاردیت است و درمان ندارد.پزشکیار پرسید تا چه موقع زنده است؟ استاد پاسخ داد:حداکثر تا2 ماه دیگر!

من تصور کردم که عوضی شنیده ام .از یکی از همشهریها پرسیدم استاد چه میگوید؟مگر استاد نگفت که بیماری او آندو کاردیت است وبه زودی درمان میشود؟؟                            همشهریم جواب داد:این را گفت که اورا نامید نکرده باشد و بیماری او به خصوص هنگامی که همو لی تیک نباشد کشنده است و ان مرد محکوم به مرگ میباشد و مرگ او مثل یک قانون ریاضی حتمی است.

ولی من نمیتوانستم قبول کنم که مرگ آن بیمار حتمی است و اگر آن استاد بزرگ نتواند یک بیمار سخت را از مرگ نجات بدهد چه فرقی با من که هنوز قادر نیستم بیماری که مبتلا به گریپ است را از بیمار مبتلا به خناق تشخیص بدهم دارد؟؟!!

من بیمار شماره14را چون غریقی میدیدم که وسط رودخانه دست وپا میزند و کمک میخواهد واستاد و اطرافیانش را چون تماشاچیانی میدیم که دور رودخانه ایستاده اند و غرق شدن آن مرد بدبخت را میبینند و کوچکترین اقدامی برای نجاتش نمیکنند .

استاد راجع به مریض 14با اطرافیان صحبت میکرد بعد شنیدم که استاد گفت:در موقع کالبد شکافی دقت کنید که آیا آنچه گفته ام به وجود آمده یا نه؟!

معلوم شد که استد طوری مرگ بیمار را قطعی میداند که کالبد شکافی جسدش راهم پیش بینی کرده است!

آنروز وقتی که از بیمارستان خارج شدم با خود گفتم که استاد یک جنایتکار است!و اطرافیان اوهم شریک جنایت وی میباشند!

بدون اینکه برای غذا خوردن به رستوران کوی دانشگاه بروم به منزل رفتم و کتاب لغتنامه پزشکی را گشودم کلمه آندو کاردیت را پیدا کردم....قبل از اینکه متن را کامل بخوانم دریافتم که در زندگی پزشکی من در آینده یگانه منبع،آزمایش و افزایش معلومات بدبختی افراد همنوع من خواهد بود و من جز با مشاهده بدبختی و رنج آنها نخواهم توانست تجربه ای جدید به دست بیاورم.آن وقت فهمیدم که چرا پزشکان فرانسوی وقتی یک بیمار سختی را مبینند میگویند یک مورد جالب است...

بعد متن کتاب را خواندم و هر قدر که پیش میرفتم احساس مینمودم که از نفرتم نسبت به استاد و اطرافیانش کاسته میشود...

خب قصه ما به سر که نرسید تا همینجام اگه خونده باشیدش باید کلی امیدوار بود،قسمتای جاب ترش بعد از فارغ التحصیلی این پزشکه که برای طبابت به روستایی فرستاده میشود ....بیماران زیادی به اون مراجعه میکنن و دکتر از تجربیات خودش میگه تو این روستا اینکه مردم روستا قبل از ورود اون به داروساز اعتماد بیشتری داشتند بعضی جاهاش حرص میخورید و میگید عجب صبری داره این دکتر! بعضی جاهاشم به اینکه خوتونم یه روز میتونید یه پزشک بشید به خودتون میبالید (که این قسمتاش بیشتره!)