رویای خلقت...

یک شبی را حق به سر شوری بداشت
رفت و بر برگ گلی نقشی نگاشت
شرم پاک از چشم آهویی گرفت
هم زنافش مشک خوشبویی گرفت
عشق را در صورت و سیرت نهاد
جمله مخلوقات در حیرت نهاد
داد بر نفس ملائک برتری
ساخت از نفس خودش یک دختری
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 17:37 توسط حمیده اسماعیل نژاد
|
بخشی از یک بالماسکه جاودانی هستیم که در آن نقابها می آیندو میروند!اما سزاوار چیزی بیش از این هستیم... منو تو شایستگی آن را داریم که ناممان روی چیزی جاودن حک شود،که در این جعبه ماسه بزرگ شسته نشود...