یک شبی را حق به سر شوری بداشت

رفت و بر برگ گلی نقشی نگاشت

شرم پاک از چشم آهویی گرفت

هم زنافش مشک خوشبویی گرفت

عشق را در صورت و سیرت نهاد

جمله مخلوقات در حیرت نهاد

داد بر نفس ملائک برتری

 ساخت از نفس خودش یک دختری