صندلی داغ...!!!
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
و غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت!

با سلام
هانیه بنی اسدی پور هستم
ساکن بم
مهمان صندلی داغ این هفتتون منم خوشحال میشم سوالاتونو بپرسین
منم تا جایی که ممکنه جواب میدم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:8 توسط مهمان صندلی داغ!
|
بخشی از یک بالماسکه جاودانی هستیم که در آن نقابها می آیندو میروند!اما سزاوار چیزی بیش از این هستیم... منو تو شایستگی آن را داریم که ناممان روی چیزی جاودن حک شود،که در این جعبه ماسه بزرگ شسته نشود...